پیش از آنکه بیاید و خواسته باشد تا بترساندم؛ نمیدانست برای منی که همیشه احساس کرده ام کسی پشت سرم ایستاده است، چیزی نمانده که از آن نترسیده باشم. اولش با نوری یکدست و قبایی انداموار در انتهای اتاق بود و چشمانی همیشه خیره مانده در صورت هایی از این دست که بَستاری برای خوردن روح نداشتند. اما میان تمام لحظه هایی که منفک می شوند از حضور همیشگی... واقعیت جور دیگری ترسناک بود. صدایی ناهمخوان خبر از اختناق ِ قلبی میداد که خون را از توالی ِ رگ ها بالا نمیکشید؛ و چقدر فرصت دارم؟ سوال خوبی بود. آنگاه برای خلاصی از شر هر آنچه که هشدار میداد: "کسی میآید" ناگزیر از چه بودم؟ مواجهه ای به غایت سخت، دردناک که دلهره اش کفایت میکرد. اما با چه و برای چه؟ در لحظه های واقعی ، عذاب بی رحم تر از آن است که فرصتی برای تعبیر داشته باشم و تنها میتوانم فکر کنم که من چقدر به مجموع کاش هایم زنده بوده ام و ماندن در صدایی که کش میآید روی سطوحی از تنزل من در خاموشی، شبیه چیست؟ شبیه شیئی غیر قابل بازیافت که فقط توانایی پوسیدن دارد. همین. چرا که نمیتوانستم رد ِ آنکس که مرا از پشت دنبال میکرد و به هوشیاری ام هجوم میبرد بیابم تا حواسم از واقعیت پرت نشود. خسته بودم و ترس تا جراحت ِ چهره پیش آمده بود. کسی آهسته می آمد و میرفت، قدم هایش نفس سکوت را میگرفت، ترسیده بودم که در این رفت و آمد ها لگدی به پهلوی من بکوبد و احقاق ترس را به شر ختم کند. از این تحقیر که شبیه مرگ : صریح، واقعی و مسلم بود میترسیدم. اگر ضربه ای به خود میزدم و آرامش پیش از طوفان را تمام میکردم، چه میشد؟او رفته است و حضور دیگران رنگ می بازد. او رفته است و گ
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل حیدریان
تاريخ: يکشنبه
11 ارديبهشت
1401 ساعت: 4:31