خرید بک لینک
پیش از آنکه بیاید و خواسته باشد تا بترساندم؛ نمیدانست برای منی که همیشه احساس کرده ام کسی پشت سرم ایستاده است، چیزی نمانده که از آن نترسیده باشم. اولش با نوری یکدست و قبایی انداموار در انتهای اتاق بود و چشمانی همیشه خیره مانده در صورت هایی از این دست که بَستاری برای خوردن روح نداشتند. اما میان تمام لحظه هایی که منفک می شوند از حضور همیشگی... واقعیت جور دیگری ترسناک بود. صدایی ناهمخوان خبر از اختناق ِ  قلبی میداد که خون را از توالی ِ رگ ها بالا نمیکشید؛ و چقدر فرصت دارم؟ سوال خوبی بود. آنگاه برای خلاصی از شر هر آنچه که هشدار میداد: "کسی میآید" ناگزیر از چه بودم؟ مواجهه ای به غایت سخت، دردناک که دلهره اش کفایت میکرد. اما با چه و برای چه؟ در لحظه های واقعی ، عذاب بی رحم تر از آن است که فرصتی برای تعبیر داشته باشم و تنها میتوانم فکر کنم که من چقدر به مجموع کاش هایم زنده بوده ام و ماندن در صدایی که کش میآید روی سطوحی از تنزل من در خاموشی، شبیه چیست؟ شبیه شیئی غیر قابل بازیافت که فقط توانایی پوسیدن دارد. همین. چرا که نمیتوانستم رد ِ آنکس که مرا از پشت دنبال میکرد و به هوشیاری ام هجوم میبرد بیابم تا حواسم از واقعیت پرت نشود. خسته بودم و ترس تا جراحت ِ چهره پیش آمده بود. کسی آهسته می آمد و میرفت، قدم هایش نفس سکوت را میگرفت، ترسیده بودم که در این رفت و آمد ها لگدی به پهلوی من بکوبد و احقاق ترس را به شر ختم کند. از این تحقیر که شبیه مرگ : صریح، واقعی و مسلم بود میترسیدم. اگر ضربه ای به خود میزدم و آرامش پیش از طوفان را تمام میکردم، چه میشد؟او رفته است و حضور دیگران رنگ می بازد. او رفته است و گ

برچسب: نویسنده: ابوالفضل حیدریان تاريخ: يکشنبه 11 ارديبهشت 1401 ساعت: 4:31

1- تو مثل روز روشن بودی؛ آنقدر روشن که حالا تا چشم باز میکنم هوا تاریک شده. نگاهت در حافظه ام سنگین است. انگار شیطان بر پردهی خاموش میرقصد. نمیفهمم. من کور شده ام. مدتی است که بی وقفه به دنبال نور میگردم، و آفتاب اگر بدمد روز را تاثیری نیست. شکایتی ندارم، تنها پناهی میخواهم در من، چرا که حس میکنم دیگر در تنم جایی برای خودم نیست. آن دردها که فریادش میزدم؛ عادتی شده اند که بی آن تمام میکنم. به مزارِ فاصله آنقدر گریسته ام که خون لقلقه ی زبانم شده است. میگردم.... میگردم از پی پنجه هایی که بر صورتم کشیده ای، میگردم از پی گودال ها که اشک پرشان کرده، میگردم از پی صخره ها که تو از آن بالا رفته ای، ایستاده ای، نگاه کرده ای، مثل خورشید: دمی مشعشع به سینه ام تابانده ای، غروب کرده ای. بخار شده ای. من پایین صخره ایستاده ام هنوز، دیگر روز نمیشود، دیگر دست تکان نمیدهی. زبانم به اعتراف نمیرود و سرم زیر پاهایم سنگ میشود. لیل و نهار هیچ تفاوتی نمیکنند؛ دیگر شب همان ساعات همیشگی اش نیست، تمام عمر من است. من چه کنم با این "تو" که روی دست هایم مانده است. که همه جا میبینمت. همه جا به دنبالت میگردم. همیشه چند قدم جلوتر از من راه میروی؛ من داد میزنم، صدایت میکنم، تو بر میگردی . بعد فکر میکنم که تا به حال صدایت زده ام؟ اما این تو آن "تو" است و این "من " هم همان من است؟ این حقیقتی مفصل است از وجودی بی وجود، از بیمکانی بیزمان از روحی که در آن گم شده ام؛ و من که هیچ اسطوره ای را نستوده ام، اکنون در واژه های اساطیری، در پرتره های تاریخی، در کاوش های باستانی، تو را تحریر میکن

برچسب: نویسنده: ابوالفضل حیدریان تاريخ: يکشنبه 11 ارديبهشت 1401 ساعت: 4:31

بعد که دیگر صدایی نبود، سکوت در جلدم آمد. به سوی تمام نشانه هایی که زیر پوستم جمع میشدند. مثل بوته ی خاری که از شروع شکستن رویید و در سینه ام گل داد. به اشاره ی آن که اگر رو در روی دریا میایستم؛ این عادتی مرگبار بماند. من در میانه ی گمراهی بودم. هنوز هم هستم، می دانم که این لحظه به هر لحظه ای پیش از آن مربوط میشود و متن از استعاره های مکدر، کافی و متاثر است. اما امید ِ روح ِ من  در آن جا ختم میشود که  تنها مرا به تعزیتی بپذیرد.  به خود میلرزم. مثل لحظاتی قبل که کلماتی نامفهوم را برای اولین بار شنیدم و درست مثل همان لحظه که تصویر مخدوشاش را برای اولین بار دیده بودم. تا کی میتوانم بر پایه ی شک ادامه بدهم، شک که بعد از آن همه چیز شدت گرفت. ضربه، شکست، زمان، که دیگر هیچکدام مفروضاتی از پیش نبودند. و من مثل نوزادی که نتواند روی پاهایش بایستد؛ از پذیرفتنِ آزار کم آوردم. اما، اما چگونه میتوانم در برابرم مقاومت کنم؟ من اگر هدایت نشوم چگونه ادامه بدهم؟ در واقع هیچ چیز برای من خطرناک نیست مگر خودم. که اگر حافظه ام را در جایی به جز مغز میداشتم این ها را باور میکردم و به لحظه ی نخستین ِ خود باز میگشتم. به شاهرگ جنینیام که رودخانه وار از دشت های فراخ ِ اندوه مسیل میزد، یادمان ها را میشست و به شبی میرسید که اگر جیغ نمیکشیدم کسی نمیفهمید که مرده ام... خدانگهدار ای رفتگانی که در گلوی من گیر کرده بودید. خدانگهدار، این را باید بلند تر میگفت تا صبر نمیکردم. روح من، دیگر نمیتوانست بر سر آن امید بماند.باید احتمال

برچسب: نویسنده: ابوالفضل حیدریان تاريخ: يکشنبه 11 ارديبهشت 1401 ساعت: 4:31

صفحه بندی